X
تبلیغات
رایتل
قالب وبلاگ
بیایید بیایید در این خانه بگردید
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند. رونده باش. امید هیچ معجزی ز مرده نیست. زنده باش ! 

نویسنده : مهدی سهرابی
انتشارات : کتاب نیستان
روایت اول : ناخن های ظریف گل بهی

 وقتی رفتم توی مغازه ، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد بزرگی مغازه بود و رنگ آبی دیوار ها.فروشنده یک مرد سیبیلو با حدود 50 سال سن و موهای جو گندمی بود.گفتم : "کالباس دارین؟" با لهجه ترکی جواب داد: " چه نوع می خوای ؟ گارچ ، گوشت یا خشک، اونجا تو یخچال وردار. " تلویزیون داشت یک چیزهایی درباره زندگی در روستا پخش می کرد.فروشنده با دقت نگاه می کرد.توجه من هم به رنگ سبز برگ ها جلب شد.خواستم حساب کنم که یک دختر با مانتوی کوتاه صورتی ، شلوار سفید و صندل وارد شد ؛ یک نگاه به من ، فروشنده و مغازه انداخت – " 5 تا وینستون با یک بسته اوربیت ".خندید ، من هم خندیدم ، وقتی داشت حساب می کرد ، به ناخن های ظریفش که گل بهی بود ، نگاه کردم.بقیه پولش را گرفت و رفت، من هم از مغازه بیرون آمدم.داشت با کیف قهوه ای رنگش خلاف مسیر من حرکت می کرد.
روایت دوم : اهل عمل

وقتی که ظهر خسته به سوپر مارکت رسیدم ، دلم می خواست ی
ک چیزی پیدا کنم تا کوفت کنم و برم دنبال کارم،مغازه از آن مغازه های بزرگ بود که روزی حداقل یکی ، دو میلیون درآمد دارند.به مغازه دار که معلوم بود از آن تازه به دوران رسیده هاست نگاه کردم ؛ " حیف پول که امثال تو دارند."گفتم : " کالباست کجان ؟ " با یک لهجه ترکی غلیظی جواب داد " چه نوع می خوای ؟ گارچ، گوشت یا خشک، اونجا تو یخچال وردار. "تلویزیون داشت یک چرندیاتی درباره زندگی در روستا پخش می کرد.همه اش دروغ و چرند ؛ که زندگی شهری بد است و زندگی در روستا بهشت.یارو مغازه دار هم آن چنان با دقت نگاه می کرد که انگار دارد دهات خودشان را نشانمی دهد.خواستم حساب کنم که یک دفعه یک دختر از آنهایی که انگار سقف آسمان سوراخ شده و همین یک نفر پایین افتاده ، آمد توی مغازه یک نگاه به من و مغازه انداخت و خندید.خبرش را بیاورند ، معلوم نیست تا حالا چند نفر را بدبخت کرده با این خنده هایش.گفت: " 5 تا وینستون با یک بسته اوربیت " لا مصب اهل عمل هم بود ، 100 نفر را می توانست ببیرد لب چشمه تشنه برگرداند ، حسابش را که کرد ،من هم از مغازه آمدم بیرون و دیدم که داشت می رفت تا یک نفر دیگر را بدبخت کند.
روایت سوم : توسعه و اقتصاد آزاد

از سر کلاس که برمی گشتم یادم افتاد که یک چیزی برای نهار بخرم ، این روزها که زنم برای دیدن پسرمان به لندن رفته باید خودم فکر غذا باشم.ماشین را کنار سوپر مارکت سرکوچه پارک کردم،وقتی داخل مغازه شدم به نظرم خیلی بزرگ آمد و اجناس هم تنوع خوبی داشتند.به هر حال این از مزایای حرکت به وی توسعه و اقتصاد آزاد است.گفتم: " آقای محترم کالباس دارید؟ " با لهجه ای که نشان می داد از مهاجرین آذری زبان است گفت : " چه نوع می خوای ؟ " گارچ ، گوشت یا خشک، اونجا تو یخچال وردار. " بحث وجود خرده فرهنگ های موجود در فرهنگ بزرگ هم از آن مسائلی است که هنوز حل نشده ، یعنی نسل های مختلف هم چنان همان فرهنگ و زبان خودشان را حفظ می کنند.تلویزیون داشت برنامه ای راجع به بازگشت به روستا پخش می کرد، مرد فروشنده هم با دقت مشغول نگاه کردن بود.به نظرم این برنامه ها میت واند تاثیر مثبتی در جلوگیری از روند مهاجرت داشته باشد.خواستم پول را پرداخت کنم که یک دختر خانوم با پوشش جوان های امروزی وارد شد ، واقعا معلوم نیست که انحطاط فرهنگی نسل جوان تا کجا ادامه پیدا می کند، به مغازه و من نگاهی انداخت و لبخند ملایمی زد ، من هم جوابش را با یک لبخند مودبانه دادم ، گفت : " 5 تا وینستون با یک بسته اوربیت ".متاسفانه بحث استعمال دخانیات در میان بانوان هم از بحث هایی است که نیاز به پیگیری دارد ، وقتی می خواست برود یک بار دیگر به من لبخند زد ،از مغازه که بییرون امدم دیدم داشت می رفت ،ای کاش لااقل می ایستاد ، تا جایی می رساندمش.
روایت چهارم: مسائل...
از جلسه که بیرون آمدم
، به سمت خانه راه افتادم.جلسه بسیار مهمی در مورد مسائل...بود،راهکارهایی که مطرح شدند به نظرم خوب امد خصوصا در مورد طرح های ضربتی.معمولا ترجیح میدهم که به دلایل مسائل...از مغازه های نزدیک منزل خرید نکنم.برای همین نزدیک محل کار کنار یک سوپرمارکت توقف کردم و وارد مغازه شدم.خوش بختانه همه نوع جنسی موجود بود و هیچ اثری از کمبود دیه نمی شد.هرچند به دلیل مسائل...نمی توان همه چیز را بازگو کرد ولی بحث گرانی ها فقط یک مسئله جنگ روانی است.از فروشنده پرسیدم " کالباس کجاست ؟ " گفت : " از چه نوع می خوای ؟ گارچ، گوشت ، خشک، اونجا تو یخچاله وردار. " ظاهرا هنوز نوع برخورد با مشتری را یاد نگرفته بودتلویزیون برنامه ای درمورد بازگشت به روستا پخش می کرد،باید در ادامه طرح تخلیه شهرهای بزرگ و مهاجرت معکوس باشد.خواستم پول را حساب کنم که یک دختر با وضع زننده ای وارد مغازه شد.به دلیل تغییر شرایط و مسائل...می دانستم چه طور برخورد کنم.بعد از این که مغازه را بررسی کرد با بی شرمی ، به من خندید، واقعا بسیار وقیح شده اند.باید مسائل فرهنگی را در دستور کار جلسات قرار داد گفت : " 5 تا وینستون با یک بسته اوربیت "کاملا مشخص است که این نسل بی هویت است.موقع خارج شدن از مغازه یک بار دیگر به من خندید ، مثل اینکه دیگر از هیچ چیز ابایی ندارند ، وقتی از مغازه خارج شدم، در حال رفتن به یک مکان دیگر برای ایجاد بی ثباتی فرهنگی بود.

[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 12:00 ] [ سینا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

جست و جوی گوگل

جست و جوی گوگل