X
تبلیغات
رایتل
قالب وبلاگ
بیایید بیایید در این خانه بگردید
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند. رونده باش. امید هیچ معجزی ز مرده نیست. زنده باش ! 

قیدار دست آقا را گرفته است و پیاده می روند سمت مسجد. آقا در راه ذکر می گوید.از روبه رو دختری مینی ژوپ پوش نزدیک می شود، کانه مه پاره ی اینترکنتینانتال .پیاده رو مثل کمرِ دختر، باریک است.قیدار دست آقا را رها می کند و می آید پشت سر ، که دختر رد شود. پیرمردی ره گذر که انگار برای نماز به مسجد می رود ، از آن سوی خیابان ، جوری که آقا بشنود ،استغفرالله بلندی می گوید.آقا اول به دختر سلام می کند.دختر گل از گل ش می شکفد.دست پاچه دست می کند در کیف سوسماری ِسرخ ش که با رنگ دامن کوتاه هم آهنگ شده است و لچک ِکوچکی پیدا می کند و روی سر می کشد.گوش واره هایش بیرون افتاده اند.به آقا می گوید :
- حاج آقا ! ام روز قرار استخدام دارم...التماس دعا.
آقا ایستاده است و دو دستش را گذاشته است روی عصا.سر تکان می دهد.دختر یک هو لچک را از سرش بر میگرد و می اندازد روی دست ِ آقا. دولامی شود و از روی لچک دست سید را می بوسد.می گوید:
- مادرم گفت قبل از رفتن بروم مسجد که شما دعام کنید.روسری را برای همین آورده بودم...از ترس مسجدی ها نرفتم تو...
آقا حرف دختر را می برد و می گوید:
- مسجدی ها که ترس ندارند ، آنها هم آدم ند دیگر ! بین دو نماز دعاتان می کنم...
دختر لبخند می زند و می رود...صدای قاری مسجد که یحتمل نشسته است پشت عماری و در شبستان قرآن می خواند از چند کوچه این سوتر بی زحمت بلندگو و دست گاه شنیده می شود.
...قیدار برای آقا روضه می خواند:
نقل بست نشستن نیست...خسته شده ام آقا.خسته...چشم ببندی به ته بیابان که اتول هات از راه برسند و عاقبت الامر یکی از همین اتول ها ، اتول های خودت ، ته دخل ت را کهنه بکشد...زنده گی ت را نابود کند...این ،نشانه است دگیر چرا باید اتولی که می زند به من ،محضری، اتول خودم باشد؟
آقا میخندد و ذکرش را نصفه رها می کند و با عصا می زند پشت پای قیدار.
- میخواستید طیاره از آسمان نزول کند و بزند به اتوا تان؟ به اتول ، اتول باید بزند دیگر.وانگهی نصف اتول های جاده هم ملک شماست دیگر...پس ابداع احتمال می کنیم که نصفانصف با اتول خودتان تصادم کنید ! فهمیدید؟ باید بفهمید ؛ اسفار که شرح نمی کنم !



قیدار/ رضا امیرخانی / نشر افق

اما داستان قیدار در تهران دهه ی 50 می گذرد و روایت زندگانی یک گاراژ دار به نام "قیدار" است که مرام و مسلک رفتاری و کرداری او زبانزد خاص و عام است اما در طول داستان وقایعی برای او رخ میدهد که به زندگی او جهت دیگری می بخشد.قیدار جوانمردی است که با آقاتختی دمخور بوده است و فتوت و جوانمردی را با هیچ چیزی عوض نمی کند. قیدار فردی است که در جامعه امروز کمتر پیدا میشود. به عدالت احترام میگذارد و حق کسی را پایمال نمیکند.

[ یکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 15:51 ] [ سینا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

جست و جوی گوگل

جست و جوی گوگل